روزی فردوسی در کوچه ای می رفت.دختری را دید که از دور می آید و چادرش را حسابی روی صورتش کشیده است به طوری که صورتش پیدا نیست.همین که فردوسی به نزدیکی دختر رسید این بیت را خواند:

خوبرویان گشاده رو باشند             تو که رو بسته ای مگر زشتی؟

دختر هم بدون اینکه بگوید من دختر تو هستم یا علائمی از خود نشان دهد،جواب داد:

نوجوانان کشیده قد باشند             تو که خم گشته ای مگر پشتی؟

و از مقابل فردوسی گذشت.فردوسی از قفا نگاهی به سر تا پای دختر انداخت و گفت قکر نمی کنم غیر از دختر خودم دختر دیگری باشد.مدتی به فکر فرو رفت و وقتی به خانه رسید جریان را برای دخترش تعریف کرد.معلوم شد که آن دختر،دحتر خودش بوده است.

 

برداشت از کتابِ " چَمَن گُل " تالیفِ حاج محمد ملایری