خاطرات فدیمی
گون:
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید.
نسیم:
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
گون:
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم ...
گون:
به کجا چنین شتابان؟
نسیم:
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم ...
گون:
سفرت به خیر اما،تو رو دوستی،خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها،به باران،
برسان سلام ما را.
استاد محمدرضا شفیعی کدکنی
لغت نامه دهخدا
کدکن. [ ک َ ک َ ] (اِخ ) نام یکی از بخشهای پنج گانه ٔ شهرستان تربت حیدریه است که در سرتاسر شمال شهرستان واقع شده.
چنین . [ چ ُ ] (ص مرکب ، ق مرکب ) (از: ادات تشبیه + ضمیر اشاره ) مخفف چون این . بدین گونه . بدینسان . این گونه . این طور. ایدون . در اصل «چون این » بود واو و الف را بجهت تخفیف حذف کردند چنین شد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). این طورو مانند این . این لفظ مرکب از «چ ُ» مخفف «چون » و «این » است پس باید بضم اول باشد چنانچه در هند است . اما تلفظ ایران با کسر است .
(گَ وَ) (اِ.) نوعی گیاه خاردار که دارای ساقه های ستبر و شاخه های بلند می باشد. بیشتر در نقاط کوهستانی می روید و گل های آن سفید یا زرد رنگ می باشد.
دریغ و حسرت از اینکه آگاهانه و یا ناآگاهانه حمام سنتی و بسیار زیبای روستا که میراث فرهنگی/معماری گذشتگان بود تخریب شد!
از این مکان می شد به عنوان یک موزه استفاده کرد هم خود ساختمان بسیار دیدنی بود و همچنین می شد از ابزارآلات کشاورزی و وسایل سنتی که اکنون به فراموشی سپرده شده است و چندان کاربردی ندارند را در این محل در معرض تماشای گردشگران قرار داد و از آن برای درآمدزایی و اشتغال زایی استفاده کرد
هنوز شاید در منازل وسایلی چون ادوات کشاورزی سنتی و لوازم روشنایی قدیمی و انواع و اقسام وسایل در خانه ها پیدا شود که می توان از آن ها برای دیده شدن توسط مردم به ویژه نسلی که آن وسایل را ندیده اند استفاده کرد
روزی فردوسی در کوچه ای می رفت.دختری را دید که از دور می آید و چادرش را حسابی روی صورتش کشیده است به طوری که صورتش پیدا نیست.همین که فردوسی به نزدیکی دختر رسید این بیت را خواند:
خوبرویان گشاده رو باشند تو که رو بسته ای مگر زشتی؟
دختر هم بدون اینکه بگوید من دختر تو هستم یا علائمی از خود نشان دهد،جواب داد:
نوجوانان کشیده قد باشند تو که خم گشته ای مگر پشتی؟
و از مقابل فردوسی گذشت.فردوسی از قفا نگاهی به سر تا پای دختر انداخت و گفت قکر نمی کنم غیر از دختر خودم دختر دیگری باشد.مدتی به فکر فرو رفت و وقتی به خانه رسید جریان را برای دخترش تعریف کرد.معلوم شد که آن دختر،دحتر خودش بوده است.
برداشت از کتابِ " چَمَن گُل " تالیفِ حاج محمد ملایری