آن قتیل الله،فی سبیل الله،آن شیر بیشه ی تحقیق،آن شجاع صفدر صدّیق،آن غرقه دریای موّاج،حسین بن منصور حلّاج(رحمة الله علیه) کار او کاری عجیب بود و واقعات غرایب که خاص او را بود،که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و هم در شدّت لهب فراق،مست و بی قرار و شوریده روزگار بود و عاشق صادق و پاکباز،و جد و جهدی عظیم داشت و ریاضتی و کرامتی عجیب؛و عالی همت و عظیم قدر بود؛ و او را تصانیف بسیار است و الفاظی مشکل در حقایق و اسرار و معارف و معانی. بعضی او را به سحر نسبت کردند و بعضی اصحاب ظاهر او را به کفر منسوب کردند؛وبعضی گویند: از اصحاب حلول بود و بعضی گویند: تولّی به اتحاد داشت. اما هرکه بوی توحید بدو رسیده باشد، هرگز او را خیال حلول و اتحاد نتواند افتاد؛ و هر که این سخن گوید سرش از توحید خبر ندارد.

و پیوسته در ریاضت و عبادت بود و در بیان معرفت و توحید. در زیّ اهل صلاح و شرع و سنت بود که این سخن از وی پیدا شد...

 و او را حلاج از آن گفتند که یک بار به انباری پنبه بر گذشت. اشارتی کرد، در حالی دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیر شدند.



نقل است که یک روز در بادیه ابراهیم خوّاص را گفت: (( در چه کاری؟ )) گفت: (( در مقام توکل قدم درست می کنم. )) گفت: (( همه ی عمر در عمارت شکم کردی، کی در توحید فانی خواهی شدن؟ )) یعنی اصل توکل در ناخوردن است و تو در همه ی عمر در توکل شکم خواهی بود. فناء در توحید کی خواهد بود؟ نقل است که روزی شبلی را گفت: (( یا بابکر! دست بر نه که ما قصد کاری عظیم کردیم و سرگشته ی کاری شده ایم؛ چنان که خود را کشتن در پیش داریم. ))

چون خلق در کار او متحیر شدند، منکر بی قیاس و مقّر بی شمار پدید آمدند و کارهای عجایب از او بدیدند. زبان  دراز کردند و سخن او به خلیفه رسانیدند و جمله بر قتل او اتفاق کردند از آنکه می گفت: (( انا الحقّ. )) گفتند: (( بگو هو الحقّ. )) گفت: (( بلی! همه اوست. شما می گویید که گم شده است؛ بلی که حسین گم شده است. بحر محیط گم نشود و کم نگردد. ))

نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید که: (( عشق چیست؟ )) گفت: (( امروز بینی و فردا و پس فردا. )) آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سیوم روزش به باد بردادند _ یعنی عشق این است.

پس در راه که می رفت می خرامید، دست اندازان و عیّاروار می رفت با سیزده بند گران. گفتند: (( این خرامیدن از چیست؟ )) گفت: (( زیرا که به نحرگاه می روم. )) و نعره می زد. چون به زیر طاقش بردند پای بر نردبان نهاد. گفتند: ( حال چیست؟ )) گفت: (( معراج مردان سر دار است.)) پس بر سر دار شد. جماعت مریدان گفتند: (( چه گویی در ما که مریدیم و آنها که منکران اند و تو را سنگ خواهند زد؟ )) گفت: (( ایشان را دو ثواب است و شما را یکی. از آنکه شما را به من حسن الظّنی بیش نیست و ایشان از قوّت توحید به صلابت شریعت می جنبند، و توحید در شرع اصل بود و حسن الظّن فرع. ))

پس دستش جدا کردند. خنده ای بزد. گفتند: (( خنده چیست؟ )) گفت: (( دست از آدمی بسته جدا کردن آسان است. مرد آن است که دست صفات _  که کلاه همت از تارک عرش در می کشد قطع کند. )) پس پایهایش ببریدند. تبسمی کرد و گفت: (( بدین پای سفر خاکی می کردم. قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هردو عالم کند؛ اگر توانید آن قدم ببرید. )) پس دو دست بریده ی خون آلود بر روی در مالید و ساعد را خون آلود کرد. گفتند: (( چراکردی؟ )) گفت: (( خون بسیار از من رفت، دانم که رویم زرد شده باشد؛ شما پندارید که زردی من از ترس است، خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ی مردان خون ایشان است. )) گفتند: (( اگر روی را به خون سرخ کردی، ساعد را باری چرا آلودی؟ )) گفت: (( وضو می سازم! )) گفتند: (( چه وضو؟ )) گفت: (( در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الّا به خون. )) پس چشمهایش بر کندند. قیامتی از خلق برخاست و بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند زبانش ببرند گفت: (( چندانی صبر کنید که سخنی بگویم. )) روی سوی آسمان کرد و گفت: (( الهی! بر این رنج که از بهر تو می دارند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن. )) ...